تبليغاتX
يادداشتهايي براي يك دوست - ترس
دوباره خوابیدم گفتم فردا که تعطیلم میشینم به کوب می خونم .....

وقتی بیدار شدم  ساعت ۷ صبح بود چیزی در حدود ۱۰  ساعت خوابیده بود

حالا امروز هم که مامانم پیش از ظهر رفتند خرید

چند دقیقه بعد هم خواهرم رفت بیرون

و من تو خونه تنها موندم ......

بازم یاد حرفای مهسا افتادم

از ترس کتابمو با یک مشت کاغذ چکنویس برداشتم و پریدم تو حیاط

یه خورده می خوندم بعدش تا یک کم باد می یومد این سفره ای که مامانم شسته

بود و روی طناب پهن بود به دیوار می خورد و صدا می کرد

من هر بار با صدای آن یه متری بالا می پریدم تازه دو سه تا زنبور سمج هم بودند که

دست از سرم برنمی داشتند

دیدم نه اینجوری نمی شه

بساطمو جمع کردمو و دوباره رفتم داخل

داشتم از ترس می مردم همش یاد حرفای مهسا می افتادم که می گفت خودش یک

بار نصف شب از طرف حمامشون صدای تنبک شنیده

حسابی کلافه شده بودم هی می گفتم شجاع باش دختر

تو که اینجوری نبودی مگه بار اوله که تو خونه تنهایی .....

حس کردم که داره از طرف آشپزخونه یه صداهایی می یاد

داشتم از ترس زهره ترک می شدم که یه صدای دیگه هم اومد

ولی این صدا صدا خوبی بود چون صدای کلید مامانم بود که داشت درو باز می کرد

و من یک نفس عمیق کشیدم و راحت شدم

سریع رفتم تو اتاق خودمو شروع کردم به خوندن

دیگه خیلی از وقتامو از دست داده بودم

می خواستم  جبران کنم دیگه

حتی مامانم که اومد تو اتاقم که تعریف کنه درباره خریدش

اصلا متوجه نشدم  که چی می گه

ولی همیشه این سوال برام هست که

جن و اینجور چیزا جاشون کجاست خونه ما ؟ خونه شما؟  خونه کی ؟

اصلا تو خونه زندگی می کنند یا تو بیابون ؟

شنیدم که در قرآن خیلی درباره جن و پری گفته اما هنوز خودم نرفتم تحقیق کنم

خدا کنه یه وقت گیر بیارمو این مسآله لاینحلم و یه جوری حل کنم

گرچه فکر می کنم که هر چه قدر هم بدونم بازم در چنین شرایطی که قرار بگیرم

ترس وجودمو خواهد گرفت و از کار خواهدم انداخت

به امید شجاعت من و......

نوشته شده توسط ثنا در شنبه 1386/09/17 ساعت 22:38 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar